عشق
بیا که از شب دوشین در اضطراب توام چو صبح منتظر تیغ آفتاب توام سپید بخت منا، حال تیره روزان بین تو آفتابی و من شام در رکاب توام چه پرسشی است، که چون سر به جیب در بردی؟ چنین نشسته در اندیشه ی جواب توام به روی من بفشان زلف عنبر افشان را که همچو باد صبا نشئه ي گلاب توام درون هر رگ جانم چو برگ گل جاری ست هنوز لذت آغوش پیچ و تاب توام ز باده نوشی و مستی نمی کنم پرهیز که همچو نرگس بیمار تو خراب توام کتاب حکمت و دین را به آب می شستم چو عشق نکته ای آموخت از کتاب توام اگر چه نیست حسابی به کار اهل هنر همیشه بنده ی الطاف بی حساب توام
|