
از دست تو فریاد که ویرانی من شد سر سبزی آن چشم که ایزد به تو بخشید حسرت ببرد مرغ سعادت به دل من آن دم که لبت یک گل زیبا ز لبم چید * من محو شدم ، محو شدم محو دو دستت تو خیره به من گشتی و ... من خیره به چشمت * یک میوه خوش رنگ ز یک شاخه جدا شد افتاد به دستم که بفهمم که خدا هست آن پونه وحشی که سرش خم شده بر دوش آهسته به من گفت کسی غیر شما هست * چرخی زدم و خیز گرفتم به کناری شستم سروصورت من از آن چشمه جاری
جان بر سر عقل آمد و با خنده چنین گفت این هم یکی از آن همه رویاست که داری... * یکباره به خود آمدم ... آن لحظه رویایی من رفت ...

|