|

به روي خاطرات من هميشه رد پای تو
اگرچه مانده دردلم سكوت سبز جاي تو
چقدر خسته ميروي از اين ديار گريه زا
كجا بدون سايه ات؟كجا بدون من؟كجا؟
نگاه سرد و مبهمت به روي پلكهاي من
قدم نمي زند چرا؟نمي رسد به داد تن
همين كه حرف ميزني بهانه رنگ ميشود
همين كه شعرميشوم دل توسنگ ميشود
شب از گلايه هاي من به سوي روز ميدود
غروب ميكند دلم؛به پشت كوه ميرود
نفس نميكشد هوا ؛ قدم نميزند زمين
سكوت ميكند غزل بدون تو فقط همين
|