فال
باز با تو باز در تو باز در بی مهری تو ماندم و خم هم به ابرویم نیاوردم باز از احساس گرم با تو بودن خواندم و بی مهریت را من به رویم هم نیاوردم باز هم از عطر تو من سر مست گشتم در میان ابرهای اسمان روز من پی اسم تو میگشتم در کدامین کوچه ی بنبست فالم را گرفتند من میان این همه سهم تو گشتم
یاد
و من پنداشتم او مرا خواهد برد به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان به همان خانه ی بی رنگ و ریا و همان لحظه که بی تاب شوم او مرا خواهد برد به همان سادگی رفتن باد او مرا برد ولی برد ز یاد
|