
تا تو هستی که مرا خرد کنی متنفر شدم از بودن خود خاک بر حادثه های شب و روز این منم منتظر لحظه آسودن خود * مانده تا درک کنی شعر مرا مانده تا باز شود پرده راز مانده تا سر برسد وقت غروب عطش تشنگی و سوز و گداز * تو دلت خوش که مرا آزردی تو که در پرده غفلت خوابی من پس از این... خاموش! مانده تا حرف مرا در یابی ....
خیال کن
دریچه ی نگاه من ببین شکسته می شود و حفره ی دهان غم که باز و بسته می شود! ... به گوش من نمی رسد اذان صبح دیدنت نماز وحشتی بخوان برای دل بریدنت! ... از آنهمه سکوت من بگو ، بگو چه حاصلست؟ میان اسم ما دوتا هزار خطّ فاصله ست! ... کجای خاطرات من به حرف حق رسیده ای؟ خیال کن که بعد از این تو هم مرا ندیده ای! ... سوال بیخودی نکن!... تو را ز یاد برده ام! بله ! درست شنیده ای! خیال کن که مرده ام!... ...
|