
به عیادت صمیمیّت در بیمارستان دل رفتم بر روی در نوشته بود
خطر مرگ! مبتلا به میکروب غربت
از پشت شیشه نگاهش کردم چه لاغر شده بود و چه نحیف می نمود دانستم که روز وداع نزدیک است
مُشتهایش را باز نمود کف دستش قطره های اشکم بود که روزی به او بخشیدم
به چشمهایم دست کشیدم خشک بودند
|