
گفتم که نداری تو نداری خبر از من من مردم از این حسرت و غم ،بی خبر از من گفتی که چرا با خبرم از تو و عشقت اما چه نبردیست میان من و قسمت * گفتی که منم سرخ ترین رنگ غروبم گفتم که منم زردترین فصل خزانم * گفتی که منم روز و شبم تیره و تار است گفتم که هزار شعله دارم به نهانم * گفتی که منم ریزش یک موج سکوتم گفتم که منم بارش یک ابر بهارم * گفتی که منم منتظر روز وصالم گفتم که منم در تب و تابم * گفتی که منم حسرت دیدار تو دارم گفتم که منم فکر رسیدن به تو دارم * گفتی که شراریست به جانت ز غم من گفتم که منم خواهش دستان تو دارم * گفتی که شراب است فقط مایه تسکین گفتم که منم مستی پنهان تو دارم * گفتی که نسیم است تو را همدم و همراز گفتم که به جز اینه همراز ندارم * گفتی که پرنده ات اسیر است به دامم گفتم که دگر من پر پرواز ندارم * گفتی که سکوت است چو قفلی به لب تو گفتم که دگر میل به آواز ندارم *
گفتی و شکست بغضت آخر... گفتم که دگر طاقت این لحظه ندارم * گفتی که نداری تو نداری خبر از من من مردم از این حسرت و غم ، بی خبر از من * گفتم که چرا با خبرم از تو و عشقت! اما چه نبردیست میان من و قسمت؟
|