|
همه هوش و حواسم به تو بود چتر خوشبختی تو باز نشد نفسم سخت گرفت قصه آغاز نشد * غم و اندوه تو شد بوته اشک که می آویخت به دیوار دلم بگذر از من ، بگذر از این دل دیوانه من هوسی نیست دگر بر تن بیمار دلم * تو که از آه دلت می شکند تکیه بر این همه ماتم زده ای؟ تکیه بر من که خودم غرق غمم درو تا درو مرا پرده ماتم زده ای! * هر شب از کوچه بن بست غمت می گذرم تاب دیدار غمت نیست مرا
من همین جا ز غمت می میرم طاقت اشک به آن چشم ترت نیست مرا ...
|