قدحی ز می به من ده بنشین به رو به رو یم چشم خیره کن به چشمم دست حلقه کن به مویم
این منم اسیر کویت تو بیا به جستجویم حرف های عمق دل را تو نشین به گفتگویم
خواهم از چشمه عشقت سر و روی خود بشویم غم آتشین خود را باز در چشم تو جویم
باید از طلوع فردا ره دستان تو پویم
من رسیده ام به قلبم تو بیا کنون به سویم تا که اسرار دلم را به تو گویم ، به تو گویم من به جز این ره باریک نتوانم که بپویم
فرصتی به من عطا کن حرف آخرم بگویم
تو نگو نگاه مردم تو نترس از آبرویم چه کم اید از تو آخر؟ گر رسم به آرزویم
|