دل من تنها بود دل من هرزه نبود دل من عادت داشت که بماند يک جا به کجا؟ معلوم است به در خانه ي تو دل من عادت داشت که بماند آن جا پشت يک پرده تور که تو هرروز آن را به کناري بزني دل من ساکن ديوارو دري که تو هرروز از آن مي گذري دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه يک باغچه بود که تو هرروز به آن مي نگري دل من راديدي؟ ساکن کفش تو بود يادت هست؟
خدایا! خالق یکتای دانا! مهربانا! من اینجاو.... تو آن بالای بالا! نه دیروزو... نه امروزو... نه فردا.... فقط حالا همین حالای حالا بگیر این دست های خستۀ من گره وا کن زپای بستۀ من * خدایا مرگ تنها راه چاره است بده مرگم که قلبم پاره پاره است.