تبليغاتX
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم


باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

رد پا

به روي خاطرات من هميشه رد پای تو

اگرچه مانده دردلم سكوت سبز جاي تو

                                     چقدر خسته ميروي از اين ديار گريه زا

                                    كجا بدون سايه ات؟كجا بدون من؟كجا؟

نگاه سرد و مبهمت به روي پلكهاي من

قدم نمي زند چرا؟نمي رسد به داد تن

                                 همين كه حرف ميزني بهانه رنگ ميشود

                              همين كه شعرميشوم دل توسنگ ميشود

شب از گلايه هاي من به سوي روز ميدود

غروب ميكند دلم؛به پشت كوه ميرود

                                       نفس نميكشد هوا ؛ قدم نميزند زمين

                                     سكوت ميكند غزل بدون تو فقط همين

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

فاصله

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت 
 جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

تو رفتی


تو رفتی رد پایت در دلم ماند

شکوه خندهایت در دلم ماند


غروب ماجرایت در دلم ماند

شریک دردهایت بودم اما

درد بی انتهایت در دلم ماند

هزار و یک شبم همچون باد گذشت

طنین قصه هایت در دلم ماند

سپردی سرنوشتم را به پاییز

بهار با صفایت در دلم ماند

علی رغم سکوت ساده من

سفر کردی صدایت در دلم ماند

و حالا مثل یک رویایی برفی

تو رفتی و رد پایت در دلم ماند

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

فال

 

    

 فال

باز با تو
باز در تو
باز در بی مهری تو ماندم و خم هم به ابرویم نیاوردم
باز از احساس گرم با تو بودن
خواندم و بی مهریت را من به رویم هم نیاوردم
باز هم از عطر تو من سر مست گشتم
در میان ابرهای اسمان روز
من پی اسم تو میگشتم
در کدامین کوچه ی بنبست فالم را گرفتند
من میان این همه سهم تو گشتم
 

یاد

و من پنداشتم
او مرا خواهد برد
به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان
به همان خانه ی بی رنگ و ریا
و همان لحظه که بی تاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد
ولی برد ز یاد

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

عشق

    

عشق

در بلندای زمان
غصه ی ما اول شد
از تو و غیر چه پنهان
دل ما پرپر شد
خواب دیدیم که مارا
لب مستانه دهند
نسب این دل دیوانه
به پروانه دهند
چه بسا خواب بدیدیم و
ندیدیم ز عشق
به کسی جز نی و نیرنگ
جزایی بدهند
دار دنیا تو مرا بس بودی
کار دنیا تو چه نا کس بودی
من برایت علفی هرز و تو اما از من
نو گلی تازه و نارس بودی
با تو از عشق چه گویم
که در این وادیه پست
تو همانا که همان
لقمه ی هر کس بودي
 

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

عشق

 

    

عشق

بیا که از شب دوشین در اضطراب توام
چو صبح منتظر تیغ آفتاب توام
سپید بخت منا، حال تیره روزان بین
تو آفتابی و من شام در رکاب توام
چه پرسشی است، که چون سر به جیب در بردی؟
چنین نشسته در اندیشه ی جواب توام
به روی من بفشان زلف عنبر افشان را
که همچو باد صبا نشئه ي گلاب توام
درون هر رگ جانم چو برگ گل جاری ست
هنوز لذت آغوش پیچ و تاب توام
ز باده نوشی و مستی نمی کنم پرهیز
که همچو نرگس بیمار تو خراب توام
کتاب حکمت و دین را به آب می شستم
چو عشق نکته ای آموخت از کتاب توام
اگر چه نیست حسابی به کار اهل هنر
همیشه بنده ی الطاف بی حساب توام

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 

خیال انگیز

 خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
 نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با ایینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی
بشمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
 تو شمع مجلس افرو.زی تو ماه مجلس آرایی
منم ابر و تویی گلبن که می خندی چو می گریم
تویی مهر و منم اختر که م یمیرم چو می ایی
مراد ما نجویی ورنه رندان هوس جو را
بهار شادی انگیزی حریف باده پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی : که از پیر خرد پرسم علاج خود
 خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید
 مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها بترک جان توانایی

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

آغوش

شراب

بدین افسونگری وحشی نگاهی
مزن بر چهره رنگ بی گناهی
شرابی تو شراب زندگی بخش
 شبی می نوشمت خواهی نخواهی

غروب

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی
جهانی عشق در من آفریدی
دریغا با غروب نا بهنگام
 مرا در ظلمت ها کشیدی

رقص 

شکفتی همچو گل در بازوانم
درخشیدی چو می در جام جانم
به بال نغمه آن چشم وحشی
کشاندی تا بهشت جاودانم 

 آغوش

برای چشم خاموشت بمیرم
کنار چشمه نوشت بمیرم
 نمی خواهم در آغوشت بگیرم
که می خواهم در آغوشت بمیرم 



 




 




 

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

وداع

آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان دلم بیمار بود
گفتمش از گریه لبریزم مرو
گفت جانا ناگزیرم ناگزیر
گفتم او را لحظه یی دیگر بمان
گفت می خواهم ولی دیرست دیر
 در نگاهش خیره ماندم بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه های گریه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله های گوش او
ناگهان آهی کشید و گفت وای
زندگی زیباست گاهی گاه زشت
گریه را بس کن مرا آتش مزن
 ناگزیرم از قبول سرنوشت
شعله زد در من چو دیدم موج اشک
 برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت میدانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش بین ما
هایهای گریه بدرود بود 

 

<br/><a href="http://i32.tinypic.com/21ai6qe.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

دیوانه

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خاکسترش را باد می برد
 وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
 در این عالم سرانجامی نداریم
 چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خاکسترم کن
مسم در بوته هستیی زرم کن
 


 

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

حالا ببی

ای حرارت بخش این قلب تهی
سردی جان مرا نظاره کن
نامه های خسته ام را پس بده
یا که بنشین و به خلوت پاره کن
...
آسمان بخت من خالی تر است
چشم خود را در شبم ستاره کن
تو برای لحظه ی سخت وداع
با نگاه خود به من اشاره کن
...
می روم پاییز را باور کنم
دور از چشم حسودان زمین
یار با دستان رنگین غروب
چشم بر هم می نهم ، حالا ببین !
...
در میان شعر هایم می روم
رو به پایانی که آغاز من است
بچه هایم نیستند دور و برم
مرگ شیرین تر ز آواز من است
...
می دهم اندیشه هایم را به خاک
خاک می داند که خاکی بوده ام
غربت و تنهایی و عشق تو بود
ورنه من کی از تو شکی بوده ام !؟
...
خاک باور می کند قلب مرا
خانه پر می گردد از غوغای مرگ
آه ! ای دستان پاییز و غروب
من کنون آماده ام تا پای مرگ

 

دل تنها

 می رسد مرگم شبی آخر
می رسم تا اوج تنهایی
می شوم پنهان به زیر خک
تو مرا دیگر نمی یابی!
*
سالها خواندم به یاد تو
شعرهای کهنه و مرده
پس تو باور کن ، تو باور کن
عشق تو ، دین مرا برده
*
گل به روی دامنم پژمرد
پرده می رقصد میان باد
رفتی و تو پیش خود گفتی
می روم من ، هر چه بادا باد!

فارغ

فارغ شدم از این خیال خام
از های و هوی بی زوال عشق
بیداری شبانه و دگر...
از قیل و قال بی مجال عشق
*
دیگر مرا مخوان
ای دور دست خاطرات سرد
فارغ شدم من از خیال تو
از پنجه های آهنین درد
*
بگذر از این سودازده، که هیچ
در سر نمی دارد هوای تو
آسوده می روم به راه خویش
دیگر نمی خوانم برای تو
*
این قلب کوچک و درون سینه ام اسیر
دیگر برای تو نمی تپد برو!برو!
از این همه دورویی و نیرنگ بیشمار
اشکی به دامنم نمی چکد برو!برو!
*
بغضی که تار و خسته و ملول
آرام دست حنجره را در برش گرفت
خواهم نشانش داد که باران نمی شود
ابری که آسمان دیده در سرش گرفت
*
دیگر برای دیدنت بی تاب و بی قرار
در انتظار ساعتی دلخوش نمی شوم
در وادی خیال خامت ای دروغ محض
بیخود سراپا مستی و سرخوش نمی شوم
*
آه ! ای بلور اشک
دیگر به من مپیچ
او رفته و دیگر نمی کنم
گریه برای هیچ
*

آری برو!برو !
فارغ شدم من از خیال تو
خطی کشیده ام کنون بر روی هر چه بود
از آرزوهای دروغین و محال تو

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

مانده

تا تو هستی که مرا خرد کنی
متنفر شدم از بودن خود
خاک بر حادثه های شب و روز
این منم منتظر لحظه آسودن خود
*
مانده تا درک کنی شعر مرا
مانده تا باز شود پرده راز
مانده تا سر برسد وقت غروب
عطش تشنگی و سوز و گداز
*
تو دلت خوش که مرا آزردی
تو که در پرده غفلت خوابی
من پس از این... خاموش!
مانده تا حرف مرا در یابی
....

خیال کن

دریچه ی نگاه من
ببین شکسته می شود
و حفره ی دهان غم
که باز و بسته می شود!
...
به گوش من نمی رسد
اذان صبح دیدنت
نماز وحشتی بخوان
برای دل بریدنت!
...
از آنهمه سکوت من
بگو ، بگو چه حاصلست؟
میان اسم ما دوتا
هزار خطّ فاصله ست!
...
کجای خاطرات من
به حرف حق رسیده ای؟
خیال کن که بعد از این
تو هم مرا ندیده ای!
...
سوال بیخودی نکن!...
تو را ز یاد برده ام!
بله ! درست شنیده ای!
خیال کن که مرده ام!...
...

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

رویایی

از دست تو فریاد که ویرانی من شد
سر سبزی آن چشم که ایزد به تو بخشید
حسرت ببرد مرغ سعادت به دل من
آن دم که لبت یک گل زیبا ز لبم چید
*
من محو شدم ، محو شدم
محو دو دستت
تو خیره به من گشتی و ...
من خیره به چشمت
*
یک میوه خوش رنگ ز یک شاخه جدا شد
افتاد به دستم که بفهمم که خدا هست
آن پونه وحشی که سرش خم شده بر دوش
آهسته به من گفت کسی غیر شما هست
*
چرخی زدم و خیز گرفتم به کناری
شستم سروصورت من از آن چشمه جاری

جان بر سر عقل آمد و با خنده چنین گفت
این هم یکی از آن همه رویاست که داری...
*
یکباره به خود آمدم
...
آن لحظه رویایی من رفت
...

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

راز نگاه


من راز نگاهت را
از اینه پرسیدم
چشمان نجیبت را
از دور پرستیدم
باران شدم و چون اشک
بر عشق تو باریدم
من شمع وجودم را
به مهر تو بخشیدم
مثل گل نیلوفر
چشم تو بهاری شد
از پیش دلم آرام
رفتی و نفهمیدم
مرز دل و چشم تو
از شهر افق پیداست
من سرخی گل ها را
در خنده تو دیدم
در شهر اقاقی ها
تو پاک ترین عشقی
من راز شکفتن را
از باغ دلت چیدم
لبخند زدی آرام
بر گونه غمنکم
 من با گل لبخندت
بر حادثه خندیدم
ای کاش دو چشم تو
سر فصل افق ها بود
 آن وقت ترا هر صبح
از پنجره می دیدم
وقتی گل آرامش
در باغ دلم رویید
 گلبرگ وجودم را
بر عشق تو پیچیدم
خورشید شدی و رفتی
تا اوج شکوفایی
من از عطش عشقت
بر اینه تابیدم
تا می روی از اینجا
دل خسته و طوفانی ست
رفتی و دگر باره
از کوچ تو رنجیدم
در جاده پیچک ها
چشمم به گلی افتاد
احساس شکفتن را
از غنچه گل چیدم
چشمان تو دریایی ست
موجش گل تسکینم
به حرمت چشمانت
شب باز نخوابیدم
تو باز نفهمیدی
از عشق چه می گویم
 آرام گذشتی و
من باز نرنجیدم
از شعله عشق من
 خورشید هویدا شد
از شوق تمنایت
تا صبح درخشیدم
گم شد گل اشک من
در دشت نگاه تو
آن وقت حضورت را
در خاطره فهمیدم
ای کاش گلی می شد
لبخند پر از مهرت
تا آن گل خوشبو را
از خاطره می چیدم
در جاده احساسم
 سرگشتگی ات پیچید
آن وقت حضورت را
در کوچه دل دیدم
سرچشمه احساست
پیوند دل و دریاست
تنها من از آن احساس
پر گشتم و نوشیدم 

 

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بد قولی

نرسید آن سه شنبه موعود
که بیایی تو به دیدارم
که بپرسی ز حال ویرانم
که ببینی که بی تو بی تابم
برو ! ای بی رحم!
ای مغرور!
از تو و سه شنبه بیزارم

 

                                                                   باور

نسیم دلکش کویت
مرا از عشق می راند

ولی تنها ترین شبنم
سرود عشق می خواند

من اما چشم هایم را
برای عشق می شویم

و با هر قطره ی اشکم
تو را در عشق می جویم

ولی افسوس که باور
نداری هر چه می گویم
 

                                                                نباید

همه درهای بسته را گشودم
دوباره از تو و عشقت سرودم
صدای مرغ شب را می شنیدم
هزاران بار عشقم را ستودم
*
کشیدم روی یک کاغذ دلم را
نهادم کاغذم را روی سنگی
صدا کردم تو را از ره بیایی
دلم بیچاره شد از درد تنگی
*
بیا یک دم کنار عاشق خود
به دستم یک پرنده لانه کرده
تمام آرزویم دیدن توست
و چشمانت مرا آواره کرده
*
ببین زرین کلید خواهشم را
ببار ای ابر باران زای دیدار
ندارم طاقت دوری رویش
منم یکتا اسیر پشت دیوار
*
طنینی از افق ها می شنیدم
صدا صد بار در گوشم نوا کرد
صدای ناله های هر شبم بود
نمی دانی ولی امشب چه ها کرد
*
میان این همه عاشق که دیدی
اگر امشب مرا در خود بخوانی
کنی آهسته نبضم را شماره
بیایی تا شب من را بدانی
*
به فانوس دو چشمت خیره گردم
شوم همچون درختی سر به سر برگ
بیاویزم دلم را چون ستاره
از آن سرشاخه های سبز پررنگ
*

کجا خوابی به چشم من بیاید
به شب هایی که ماندم بی ستاره
کجایی مهربان تر از خود من
دل من گشته بی تو پاره پاره
*
غم غربت به جانم ریشه کرده
چو می بینم تو هم هستی گرفتار
تو هم در سوز عشق من اسیری
اسیر هرزه قانون های اجبار
*
بیا با هم گریزیم از دل شهر
بیا با هم سرود دل بخوانیم
که ما باید از این دنیا گریزیم
نباید در دل شب ها بمانیم



 

نویسنده: احمدرضا ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to sahilgherib.Blogfa.com / Theme by:

Bahar-20

كد پرواز پرندگان

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس